عید سعید فطر مبارک
موتورهای «درون سوز» یا «بی عار»های برون ریز؟
فقط او...
از «درون سوز» بودن می گویم؛ این سرمشق از مد افتاده ی ملل از مد افتاده تر؛ درست گویی رسمی باشد «ورافتاده» و یا آئینی «رنگ باخته»
آخ! که چقدر دلم برای «تو داری» و «مسئولیت پذیری» توام با خوش نیتی و خوش رفتاری رفیقان قدیم لک زده.
خیلی مدت است که دیگر این متاع «توداری» خریدار معتنابهی ندارد. یعنی قیمت چندانی ندارد و لابد سود چندانی هم.
قدیم تر ها مردم «درون سوز» بودند. اما الآن همه «برون ریز» شده اند. امروزی ها میگویند؛ فرافکن. و تقریبا هیچ کس دلش نمیخواهد بار مشکلات و مشقات و مسئولیتها را یک تنه تحمل کند –که هیچ!- هیچ کس حتی دلش نمیخواهد اصولا زیر بار چیزی برود. فقط مثل بعض روشنفکران وطنی! بادی به غبغب می اندازیم و همین طور که فنجان چای را هورت میکشیم، متفکرانه – و اگر نه متفکر نمایانه!- میگوییم: «ببینید! ما ملت ایران ملتی منتقد هستیم و اصولا بر همه چیز یک عریضه و نقد و تقریضی می چسبانیم.» و اینچنین «زیر آب» هر چه تر و خشک را میزنیم و دوش خود را از تحمل هر خیر و شری آسوده میکنیم. که هنوز جیره خوار اموات در گذشته ایم و هنوز از توفقات «صفویه» یا غیرت «امیرکبیر » ارتزاق میکنیم. و تنها و تنها شده ایم پاسدار خون شهدای تاریخمان و نگاهبانان قبرستان تاریخ مشعشع مان!
و من مانده ام که با این همه آسایش طلبی! چرا باز نرخ –امروزی ها میگویند آمار، لاجرم شما همان آمارش بخوانید بهتر است لابد- میگفتم: نمیدانم چرا آمار سکته و مرگهای آنی روشنفکران مان اینقدر بالاست؟! و چرا اعصاب همه خورد است و همه وظیفه شناسانه! در پی اندک توفیقی که - به سان بعض وحوش - به زیارت پاچه ی هم نایل آییم و اگر نه، لااقل دندان قروچه ای و بعد هم لابد زوزه ای و نمیدانم شاید هم به سبک مردم آن سر ینکه ی دنیا؛ سیگاری و پیپی و شاید مثل امروزی تر ها؛ آبکی ئی و قرصی و ... تازه خیال کنیم به وظیفه ی خطیر روشن فکریِ مسئولانه مان عمل کرده ایم. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
به قول آن دوستمان: بگذریم! از دهات میگفتیم . از خر مش برات میگفتیم. آخر ما را با شهر نشینی امروز، آن هم به سبک دهکده ی جهانی فردا، چه کار؟! میترسم از روزگاری که راه رفتن به سبک ممالک مترقی را نیاموخته باشیم –که هیچ!- مشی به روش و فرهنگ و تاریخ و تمدن خودمان را هم از یاد ببریم و اندکی پیش از موعد! بشتابیم به دیار خفتگان فراموشخانه ی تاریخ ملل و نهل.
بماند! که به قول بعض رفقا، ما ممالک مسلمان جهان سومی، همین حالا هم در درگاه این فراموشخانه ایستاده ایم و تنها داریم بر سر تقدم و تاخر ورود، با هم لاس میزنیم – که یعنی همان تعارف میکنیم-
حرف حق تلخ است و لاجرم همان بماند! بهتر ...
وقتی می گویم مردم قدیم «درون سوز» بودند، ناخودآگاه یاد «موتورهای درون سوز» می افتم؛ همان ها که سوختشان از بیرون وارد محفظه ی داخلی موتور میشود. محفظه ای سیلندر نام . سوخت در محفظه ی سیلندر که خوب تحت فشار شد، با اندک جرقه ای به سوز و گداز و انفجار می آید و این می شود پایه و مایه ی حرکت و جنبشی نو.
یعنی اول موتوری هست و محفظه ای دارد که لاجرم کمال آن، حرکت و جنبش است. بعد هم این سیر ایجاد تحرک در یک فرآیند معلوم و از پیش طراحی شده و ثابت اتفاق می افتد. یعنی نظم و پیچیدگی منظم حاصل از فرآیند فکری که طراحان و نظریه پردازان آن اندیشیده و پیش بینی اش کرده اند.
حالا که بهتر می اندیشم می بینم لابد بر همین سبیل است که کاروان تکنولوژی ماشینی –که فعلا با صحیح و یا سقیمش کاری ندارم- اینچنین بر تبل کمال ترقی خود میکوبد و می غرد و پیش می آید.
اندکی فکر میکنم. جرقه هایی می زند ذهنم: موتور که همان ماییم لابد. محفظه ی سیلندر هم لابد دلمان باشد. سوخت هم همان تاملات مان در عقب ماندگی مادی و بخصوص معنوی مان از شرق و غرب و شمال و جنوب عالم و حتی تاریخ همین پانصد ششصد ساله ی گذشته مان. به جای جرقه هم بگذاریم آخرین سوسوهای غیرت و فتوت و بیداری مرد مسلمان جهان سومی. خوب دیگر همه چیز محیاست که از فشار متراکم این غصه و غم، منفجر شویم و این بشود مایه ی حرکت و جنبش اولیه مان؛ تا سوخت گیری ها و تاملات و فشار های فکری و حتی عصبی و عاطفی و جرقه ها و انفجارات و لاجرم حرکت ها و شتابهای آتی را به بار بیاورد.
تازه می فهمم چرا دیگر «درون سوز» نیستیم. آخر دیگر دلی نمانده. اصولا از آن موتور محرکه ی شرقی تنها نامی باقی مانده و ظاهری. که البته به برکت نظم نوین جهانی و فرهنگ یکدست مصرف گرایی و لذت طلبی و خود خواهی و سودسالاری زندگی نکبتی مان، پوسته اش را خوب صیقل داده ایم و حتی متالیکش کرده ایم . اما سیلندرش –یعنی همان دل- را داده ایم به کارخانه ی نورد «بی خیالی و بی عاری دنیای مدرن زده ی امروز» و به جایش لابد سنگریزه های تزئینی گرفته ایم. باظاهری زیبا و البته فریبا. اما در باطن؛ هیچ. نه لطافتی و نه انعطافی. نه حتی محفظه ای که بسوزاند و لاجرم نه سوز و گدازی که مایه ی حرکت و جنبشی شود. همه اش شده ایم سنگ و سنگ و سنگ.
و این است که دیگر میخ آهنین « سبک زندگی نبوی و علوی» هم در ما کارگز نیست و دعا و مناجات عارفان و مدح مادحان و ذکر ذاکران و روضه ی روضه خوانان و داروی طبیبان هم به حرکتمان درنمی آورد. تازه بماند که سرما و زمهریر برنامه های منجمد از آلسکا آمده ی هالیوودی و یا هالیوود زده ی درون وطنی ِ صدا وسیمای جمهوری – مثلا- اسلامی مان حتی آبی هم بر آتش این داغمان نمی ریزد – که هیچ!- بر رخوت و سنگینی این خواب چند صد ساله مان می افزاید.
این میشود که حتی وقتی به ضرب دگنک علماء و فقهاء و مجاهدین با غیرت وطنی، انقلاب ـمثلاـ اسلامی هم که می کنیم، دل و دماغ و انگیزه نداریم لااقل نرم افزار اقتصاد و فرهنگ و سیاست و اجتماع و امنیت مان را با فکر و اندیشه ی دین و مذهب برتر خودمان، استخراج و تعبیه کنیم و دست به دامن کمونیسم شرقی و یا لیبرالیسم غربی نشویم و بعد از سی سال، شعار « ما لیبرال دموکرات مسلمان هستیم» را سر ندهیم.
میبیند؟ درست از همان وقت که بر درب خانه ی دلمان گل گرفتیم و به اهرام فراعنه ی زیاده جویی و لذت پرستی نفسمان بدلش کردیم، شدیم همین موجودی که میبینیم؛ خود خواه و خود بین. لجوج و دلمرده. عصبی و تند مزاج و صد البته عقب مانده از سیر ترقی مادی و معنوی. درست مثل سنگ تیزی بر فراز کوهسار تفرعن نفسانیت بشری. و در عین حال با ژستی به نرمای روشن فکری و انیت های خاص بشر قرن بیست و یک. که بحمد الله و المنه، همه -به علم حضوری- با آن آشناییم.
همین و همین.
این باشد طرح بیماری. کشف دارو و دواء و شفای آن، دیگر برای بعد... شاید وقتی دیگر...
سعی «مروه» در بی «صفا»ی غرب
اینجا می گویند تو را به خاطر حجابت در آلمان کشته اند
من که باور نمی کنم!ا
مگر در آلمان هم حجاب را رعایت می کنند؟
باشد! چه ربطی به مسلمان بودن دارد؟
الآن دیگر دوره ی این حرف ها گذشته است
البته این را چند سالی است که اینجا می گویند
اینجا ایران است؛ ایران آزاد
آخر میدانی؟! باور کردنی نیست
اینجا که مهد اسلام است؛ بعضی میگویند حجاب دیگر از مد افتاده؛ آنوقت آنجا تو با حجابت چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟
اینجا خیلی ها باور نمیکنند که آنجا.... آن هم آلمان.... کشور لوتر..... سرزمین هموسکسوژوآل ها.....تو همچنان قدم های محکمت را بر سر آزادی بی ریشه غرب فرود می آوری. تو آزادگی را مشق می کنی و چه شاگردان بدی داری. خواهرم چه مردانه صبوری کردی و چه مادرانه درسشان دادی!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
وقتی می گویند یک زن دکترای دارو ساز، بی کار است باور نمی کنم اما تا می گویند مسلمان است چیز هایی را به خاطر می آورم؛ قلبم می سوزد و آتش می گیرد. می دانم چشم دیدنت را نداشته اند تا حدی که از تخصصت چشم پوشیده اند. داروی تو شفاست. نه! لیاقت می خواهد دارو گرفتن از دستان پاک تو
آخر میدانی خواهرم؟! اینجا خیلی ها بخاطر یک لقمه نان - به حلال و حرامش کار ی ندارم! - فقط بخاطر یک لقمه نان، دست های ناپاک خود را همدست موجوداتی خبیث تر از خود می کنند و... حجاب که هیچ، همه چیزشان را می فروشند؛ به ثمن بخس
نخواسته ای تن به ذلت دهی! میدانم!ا
می گویند آئین و باورهایت را از آسایش ات بیشتر دوست داشته ای
می گویند روح آزاده را از جسم آزاد، دوست تر داشته ای
خاطره تلخی دارم؛ یادم می آید چندی پیش، یکی از سیاسیون ورشکسته- کرباسچی را می گویم- گفته بود «عزت» در «شکم پر» است
همان که اگر چه «ماکسیما» می نشیند و در قلهک تهران، چهارصد واحد مسکونی «خالی» دارد و سهم همسرش از «رشت الکتریک» از همه ی تخیلات من و تو بیشتر است، اما به محض شنیدن نام فقر و فقیر در جلوی چشم دوربین تلویزیون و هزاران بیننده ی ساده ی وطنی، به طرزی کاملا خالصانه!!! اشک می ریزد
او می گفت: عزت در شکم پر است و من ناخودآگاه یاد سخن رجایی افتادم که میگفت: ما یک لقمه نان را سی و شش میلیون نفری میخوریم ولی زیر بار ذلت نمی رویم؛ گویا مرد و زن بودن «عزت»، همچنان در هاله ای از ابهام است! تو روشن کردی که عزت، نه مرد است و نه زن. عزت، اسیر دست شهوت نبودن است. عزت اسیر دست دنائت ها نبودن است. عزت در بستر ریگ های سوزان کربلا معنا می شود و تو خوب می دانی چه می گویم و «المنافقون لا یعلمون» بگذاریم در این جهالت بمیرند
راستی مروه جان! تو چرا حرف این سیاسیون امروزی را گوش نکردی؟
تو هم میتوانستی اندکی روسری ات را - نه اینکه برداری- لااقل برای حفظ مصالحی!!! اندکی بالاتر ببندی؛ اتفاقی نمی افتاد که!!!ا
یعنی عقل معاش تو به اندازه ی کرباسچی هم کار نمی کرد؟
تو هم می توانستی در این دنیای باصطلاح آزاد غرب، سالها بیشتر زندگی کنی و مثل اینها لذت ببری
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
تو شهیده ی حجابی
آخر مگر میشود؟
در این وانفسای تکثر گرایی بسیاری اناث، مگر زن هم شهید می شود؟
آخر فصل شهادت در ایران ما سالهاست که رخت بربسته
اینجا که ایران است؛ وای به حال آن طرف ینکه ی دنیا
اما من با خبر شهادت تو، ناخودآگاه یاد بعضی زنان بعضی ممالک اسلامی شیعی- نمی گویم ایرانی- افتادم که هنوز از مرزهای کشورشان خارج نشده، همان درون هواپیما حجاب و نه تنها آن ، که دست از همه ی فرهنگ و باورهایشان -که ندارند- نیز بر میدارند
این درد را فقط برای تو می گویم، بین خودمان باشد!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
شنیده ام باردار بوده ای
داستانی دارم برایت!ا
داستان زنی باردار؛ اندکی جوان؛ اما پیر تجربه و حکمت؛ خدای ایمان و آزادگی
هزار و چند صد سال پیش، او را هم - درست مثل تو- بخاطر دفاع از اعتقاد و ایمانش به خاک و خون کشیدند
اما مروه جان! سوال من این است: چرا الآن؟ چرا تو؟ چرا آنجا؟
آخر «الآن» می گویند امثال تو و آن زن، دیگر کهنه شده اید؛ خودتان، افکارتان، آرمانتان، حجاب و چادرتان!!ا
اینجا سبک زندگی خیلی ها، تساهل وتسامح است؛ آن طرف ها شاید هنوز «مد» نشده باشد
اما آخر چرا «تو»؟
تو جوان(!) بودی و هنوز حتی از «شیرین عبادی» ما هم جوان تر و لابد همچون او جویای نام بودی، تو دیگر چرا؟
آخر چرا «آنجا»؟ میدانی؟ بعضی ها، اینجا در آرزوی ساعتی اند که به آنجا(!) پای بگذارند و خود را دیگر از هر قید و بندی - تاکید می کنم از «هر» قید و بندی- آزاد کنند. آنوقت تو آنجایی و اینگونه کفران نعمت!!!! می کنی؟
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا دیگر هیچ چیز مقدس نیست؛ هیچ چیز
ما تو را درک نمی کنیم
نه تو را و نه آرمانت را
نه حجابت را و نه خدایت را
ما را با تو کاری نیست
ما، تو و آن آزادگی ات را فراموش خواهیم کرد!ا
به همین راحتی!ا
به همین سادگی!ا
به همین خوشمزگی!ا
اینجا دغدغه ی اصلی ما آن است که پیتزای مخلوط بخوریم یا پپرونی؟
بسیاری زنان و دختران ما تمام فکرشان این است که رژ لب و گونه و خط چشم و لب و سایه و هفتاد قلم آرایش شان را از کدام مارک انتخاب کنند و اصولا چگونه در مهمانی ها و پارک ها و پارتی ها، چشم رقبا!!! را کور کنند؟
تمام برنامه های جامع زندگی ما آن است که خریدمان را از ونک انجام دهیم یا از پاسداران؛ از ایران زمین و یا پلاسکو و یا گلستان و یا تجریش و یا اینکه اصلا جمع کنیم برویم دوبی؟
تنها به فکر آنیم که کیف و کفش و مانتو و شالمان را چطور با رنگ مد امسال «ست» کنیم؟
راستی مروه جان !ا
امسال در ایران، به نحوی «سبز» مد بود
میدانی که؟!!!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا می گویند شما متحجرید
اینجا می گویند شما امل ید
می گویند شما همانقدر که متحجر و املید، همانقدر هم خشونت گرایید
می گویند شما تروریست هستید
تنها از تو یک سوال دارم
فقط به من بگو چرا قربانی خشونت همین متجددین بی درد شدی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خوشا به حالت!ا
تو که آرام شدی!ا
مروه جان!ا
آرام بخواب!ا
و به جای من هم خوابهای خوش ببین
خواب عزت و عدالت
دیگر خسته ام
خیلی خسته
سرم درد میکند
همین طور قلبم
یاد من هم باش
برادرت «محمد»ا
تبلیغات